سيد محمد باقر برقعى
3841
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چشم شفاعت تا خويش را به حسن ادب آزمودهايم * جز درخور محبّت ياران نبودهايم ما را چه جاى شكوه ز ايّام زان كه ما * آن را كه كشتهايم همان را درودهام در دل چو نقش غير تو صورتپذير نيست * زنگ ريا از آينهء دل زدودهايم باب اميد را به رخ ما نبستهاند * تا بر در تو چشم شفاعت گشودهايم چون بخشش و عطاى تو را كم نيافتيم * پيوسته بر شمارهء عصيان فزودهايم « وجدى » ز فيض طبع گهرآفرين اوست * گر از حريف گوى سخن را ربودهايم عمر دوروزه ! صبا چو گشت سحر مشكبيز و غاليهساى * به باغ رفتم و بر گل نظاره افكندم سؤال كردم از او كز چه روى خندانى * جواب داد به عمر دوروزه مىخندم !